رمق
17:42  | آرمان میرزایی |
17:42  | آرمان میرزایی |
چقدر خواب ببینم که مال من شده ای
و شاه بیت غزل های لال من شده ای
چقدر خواب ببینم که بعد ان همه بغض
جواب حسرت این چند سال من شد ه ای
چقدر حافظ یلدا نشین ورق بخورد؟
تو ناسروده ترین بیت فال من شده ای
چقدر لکنت شب گریه را مجاب کنم
خدا نکرده مگر بی خیال من شده ای
هنوز نذر شب جمعه های من این است
که اتفاق بیفتد حلال من شده ای
که اتفاق بیفتد کنارتان هستم
برای وسعت پرواز بال من شده ای
میان بغض وتبسم میان وحشت و عشق
تو شاعرانه ترین احتمال من شده ای
مرا به دوزخ بیداریم نیازی نیست
عجیب خواب قشنگی ست مال من شده ای
22:40  | آرمان میرزایی |
می گریزم از ترانه از نفس
از سپیده از صدا
صادقانه ... می گریزم از خدا
***
می نویسم از سکوت
پاک می کنم من از سطور ذهن
قصه ی حوا و آدم و هبوط
می نویسم از سکوت ...!
19:15  | آرمان میرزایی |
خدایا ما را به راه راست هدایت فرما ، اگه نشد راه راست را به سمت ما کج فرما!!
21:39  | آرمان میرزایی |
من به بي ساماني
باد را مي مانم
من به سرگرداني
ابر را مي مانم
من به آراستگي خنديدم
من ژوليده به آراستگي خنديدم
سنگ طفلي ، اما
خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت
قصه ي بي سر و ساماني من
باد با برگ درختان مي گفت
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه مي بينم ، مي بينم
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هيچ
تو همه هستي من ، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري ؟
همه چيز
تو چه كم داري ؟ هيچ
بي تو در مي ابم
چون چناران كهن
از درون تلخي واريزم را
كاهش جان من اين شعر من است
آرزو مي كردم
كه تو خواننده ي شعرم باشي
راستي شعر مرا مي خواني ؟
نه ، دريغا ، هرگز
باورم نيست كه خواننده ي شعرم باشي
كاشكي شعر مرا مي خواندي
بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه
بي تو سرگردانتر ، از پژواكم
در كوه
گرد بادم در دشت
برگ پاييزم ، در پنجه ي باد
بي تو سرگردانتر
از نسيم سحرم
از نسيم سحر سرگردان
بي سرو سامان
بي تو - اشكم
دردم
آهم
آشيان برده ز ياد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بي تو خاكستر سردم ، خاموش
نتپد ديگر در سينه ي من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادي
نه خروش
بي تو ديو وحشت
هر زمان مي دردم
بي تو احساس من از زندگي بي بنياد
و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم
كاستن
كاهيدن
كاهش جانم
كم
كم
چه كسي خواهد ديد
مردنم را بي تو ؟
بي تو مردم ، مردم
23:19  | آرمان میرزایی |
جام اگر بشکست
شعر خیلی قشنگیه از فریدون مشیری:
زندگی در چشم من شبهای بیمهتاب را ماند
شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند
ابر بیباران اندوهم
خار خشك سینه كوهم
سالها رفته است كز هر آرزو خالی است آغوشم
نغمه پرداز جمال و عشق بودم
آه
حالیا خاموش خاموشم
یاد از خاطر فراموشم
روز چون گل میشكوفد بر فراز كوه
عصر پرپر می شود این نوشكفته در سكوت دشت
روزها این گونه پرپر گشت
چون پرستوهای بی آرام در پرواز
رهروان را چشم حسرت باز
اینك اینجا شعر و ساز و باده آماده است
من كه جام هستیم از اشك لبریز است میپرسم
در پناه باده باید رنج دوران را ز خاطر برد
با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد
در نوای ساز باید ناله های روح را گم كرد
ناله من میتراود از در و دیوار
آسمان اما سراپا گوش و خاموش است
همزبانی نیست تا گویم بهزاری ای دریغ
دیگرم مستی نمی بخشد شراب
جام من خالی شدست از شعر ناب
ساز من فریاد های بیجواب
نرم نرم از راه دور
روز چون گل میشكوفد بر فراز كوه
روشنایی می رود در آمان بالا
ساغر ذرات هستی از شراب نور سرشار است اما من
همچنان در ظلمت شبهای بی مهتاب
همچنان پژمرده در پهنای این مرداب
همچنان لبریز ز اندوه می پرسم
جام اگر بشكست
ساز اگر بگسست
11:6  | آرمان میرزایی |
تازگيها بهت خالي چشمانم را از امتداد نگاه آيينه مي دزدم
كسي آنجاست كه آشناي من نيست...
در تلفيق وضوح و ا بهام
اين روزها انگار،
من بعد مبهم ماجرايم ! …
22:8  | آرمان میرزایی |
آدم وقتی از کسی دلش می گیره میره سراغ یکی که بتونه آرومش کنه یه جور امنیت خاطر بهش بده.
ولی وقتی دلش از خودش می گیره یکم کار سخت میشه خیلی باید طرفت مطمئن باشه که بعدا به روت نیاره یا یه جور آتو از تو نگیره.
بهترین حالت اینه که آدم به خودش پناه ببره ،
فقط باید دگمه اون سرزنش گرِ بی همه چیز رو زود پیدا کرد و خاموشش کرد وگرنه آدمو بیچاره میکنه مثل حالتی که من الان دارم و کورمال کورمال دارم دنبال اون دگمه می گردم
22:56  | آرمان میرزایی |
این نوشته موریس مترلینگ از کتاب "عقل و سرنوشت" یا "تدبیر و تقدیر" است که بنظرم خیلی بامعنا و درسته؛ به نظر من منظورش اینه که جهان ما بازتابی از اندیشه ها و افکار خودمونه و این خود ما هستیم که اتفاقات مختلف رو (چه به صورت آگاهانه و چه ناآگاهانه) به زندگی خودمون جذب می کنیم:
(( فراموش نشود که جز آنچه از طبیعت خود ما باشد، هیچ چیز دیگری برای ما پیش نمی آید. هر اتفاقی برای ما می افتد به صورت اندیشه های عادی ما پیش روح جلوه گر می شود. کسی که کار دلیرانه ای می کند، از سالها پیش دلیر بوده ولی اتفاقی نیفتاده بوده است تا دلاوری او آشکار شود.
اگر از کوهسار بالا روید یا به کوهپایه های پایین بیایید؛ اگر به آخر دنیا روید یا پیرامون خانه خود بگردید، در هیچیک از راههای تصادف، به کسی یا چیزی جز خودتان بر نخواهید خورد.
اگر "یهودا" شبانگاه بیرون آید، به سوی یهودا خواهد رفت و سببی برای او پیش خوهد آمد که خیانت کند، اما اگر "سقراط" در خانه خویش را بگشاید، سقراط را بر آستانۀ آن خفته می یابد و سببی پیش می آید که او کار خردمندانه ای انجام دهد. همانگونه که گروه زنبورهای عسل، پیش از پرواز دسته جمعی گِردِ کندو پرواز می کنند، پیش آمدهای زندگی نیز پیرامون روح ما دور می زنند و چشم براهند و هنگامیکه ملکه افکار ما خارج شود، پیرامونش را می گیرند. دروغ بگویید، خواهید دید که دروغ ها پیش می دوند؛ دوست بدارید، خواهد دید که پیش آمدهای زندگی شما از عشق و دوستی چون خوشه ای لرزان خواهد شد. پنداری همه پیش آمدها چشم براهند تا از درون باطن ما نشانه ای ببینند...))
ناخودآگاه و شایدم خودآگاه برای خودم دردسر درست میکنم، درگیر چیزایی میشم که اصلا به من ربطی نداره و این آزارم میده. اینکه هرچی میخوام ازشون جدا بشم دست خودم نیست، نمیشه.
گاهی وقتا دلم میخواد با تمام وجود داد بزنم تا حدی که حنجرم پاره بشه ولی هیچ صدایی از گلوم بیرون نمیاد و این از خودِ فریاد برام سنگین تره پس ناچارم بریزم توی خودم و سکوت کنم.
ویا اینکه سکوت بنویسم..
20:37  | آرمان میرزایی |
نه رمقی برای احیای آن مانده و نه انگیزه ای که به خاطرش باز طنز بنویسم.
ولی نباید نشست. پس از این پس اینجایم.
جایی که در آن سکوت خواهم نوشت...
-----
پ.ن : چه جالب امروز تولدمم بود !
21:35  | آرمان میرزایی |